تبليغاتX
مطالب جالب و تراوشات ذهن
روزی که چاک اورییر (Chuck O’Rear) در حال رانندگی برای ملاقات دوستش بود نمی‌دانست عکسی که در این مسیر از یک تاکستان میگیرد مشهورترین و به نوعی پربیننده ترین عکس دنیا خواهد شد. شاید بسیاری از افراد از کنار چنین منظره ای بگذرند و هیچ واکنشی نشان ندهند اما چاک اورییر این صحنه را دید و در یاد تاریخ ثبت کرد.
داستان جالب معروفترین عکس دنیا
شاید بسیاری از شما این تصویر معروف که پس زمینه ویندوز مایکروسافت است را دیده باشید. بسیاری تصور میکنند این عکس یک تصویر دیجیتال ساختگی است اما واقعیت این است که چنین مکانی وجود دارد.
داستان جالب معروفترین عکس دنیا
این عکس توسط چاک اورییر گرفته شده این عکاس سابق نشنال جئوگرافیک میگوید زمانی که از کنار این منظره میگذشتم ناگهان مسحور زیبایی ترکیب رتگ آسمان آبی و این تاکستان زیبا شدم، بی اختیار باآنکه خیلی عجله داشتم کنار جاده توقف کردم و با دوربینم که همواره همراه من است از این صحنه عکس گرفتم.
داستان جالب معروفترین عکس دنیا
این عکس در روستای سونومای(Sonoma) شهر ناپا (napa )در شمال کالیفرنیا در سال ۲۰۰۳ گرفته شده است.
داستان جالب معروفترین عکس دنیا
گرفته شده از mihanstar.com
+ نوشته شده توسط علی در دوشنبه پنجم دی 1390 و ساعت 9:30 |
روزی که چاک اورییر (Chuck O’Rear) در حال رانندگی برای ملاقات دوستش بود نمی‌دانست عکسی که در این مسیر از یک تاکستان میگیرد مشهورترین و به نوعی پربیننده ترین عکس دنیا خواهد شد. شاید بسیاری از افراد از کنار چنین منظره ای بگذرند و هیچ واکنشی نشان ندهند اما چاک اورییر این صحنه را دید و در یاد تاریخ ثبت کرد.
داستان جالب معروفترین عکس دنیا
شاید بسیاری از شما این تصویر معروف که پس زمینه ویندوز مایکروسافت است را دیده باشید. بسیاری تصور میکنند این عکس یک تصویر دیجیتال ساختگی است اما واقعیت این است که چنین مکانی وجود دارد.
داستان جالب معروفترین عکس دنیا
این عکس توسط چاک اورییر گرفته شده این عکاس سابق نشنال جئوگرافیک میگوید زمانی که از کنار این منظره میگذشتم ناگهان مسحور زیبایی ترکیب رتگ آسمان آبی و این تاکستان زیبا شدم، بی اختیار باآنکه خیلی عجله داشتم کنار جاده توقف کردم و با دوربینم که همواره همراه من است از این صحنه عکس گرفتم.
داستان جالب معروفترین عکس دنیا
این عکس در روستای سونومای(Sonoma) شهر ناپا (napa )در شمال کالیفرنیا در سال ۲۰۰۳ گرفته شده است.
داستان جالب معروفترین عکس دنیا
 
گرفته شده از mihanstar.com
+ نوشته شده توسط علی در دوشنبه پنجم دی 1390 و ساعت 9:29 |

روزی، بیل گیتس در دانشگاه واشنگتن در جمع دانشجویان سخنرانی میکرد. در میان جمعیت، یک دختر دانشجو از پکن به بنیانگذار مایکروسافت گفت: "وقتی من کودک بودم والدینم همیشه از من می پرسیدند که وقتی بزرگ شدم می خواهم چه کار کنم. جواب من همیشه این بود: می خواهم ثروتمندترین فرد در دنیا شوم. بنابراین الان اینجا هستم و شما هم اینجا هستید... فکر می کنم که در واقع می خواهم شما باشم. آیا برای کسی که دوست دارد یکی مثل شما باشد توصیه ای دارید؟"

بیل گیتس درحالی که یک شلوار کتان آبی و پولیور پشمی خاکستری ساده پوشیده بود در پاسخ به این دختر جوان گفت: "رویای من این نبود که به یک فوق ثروتمند تبدیل شوم و حتی بعد از اینکه ما مایکروسافت را تاسیس کردیم و بچه هایی را می دیدیم که اینتل را راه انداختند و میلیاردر بودند من می گفتم: واووووو! ثروتمند شدن باید عجیب باشد و خُب، این کاملاً عجیب بود. ثروت بالاتر از یک حد مشخص، در کل یک مسئولیت است که در پایان آن را یا برای بچه هایتان می گذارید که ممکن است برای آنها خوب نباشد یا سعی می کنید که برای بخشیدن آن هوشمندانه عمل کنید."

بنیانگذار مایکروسافت ادامه داد: "من می توانم نیاز به داشتن میلیونها دلار را درک کنم، چون مطمئناً با آن آزادی قابل توجهی به دست می آید. اما من به شما می گویم یکمرتبه به نقطه ای می رسید که پول دیگر اهمیتی ندارد."

+ نوشته شده توسط علی در دوشنبه نهم آبان 1390 و ساعت 11:43 |
نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می چرخید

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم

ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم

مرحوم حسین پناهی
+ نوشته شده توسط علی در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390 و ساعت 11:14 |
امان از بیکاری!!!

+ نوشته شده توسط علی در سه شنبه نوزدهم مهر 1390 و ساعت 10:3 |

لقمان حكيم پسر را گفت:امروز طعام مخور و روزه دار، و هرچه بر زبان راندى، بنويس . شبانگاه همه آنچه را كه نوشتى، بر من بخوان. آنگاه روزه‏ات را بگشا و طعام خور.

شبانگاه، پسر هر چه نوشته بود، خواند. ديروقت شد و طعام نتوانست خورد. روز دوم نيز چنين شد و پسر هيچ طعام نخورد. روز سوم باز هر چه گفته بود، نوشت و تا نوشته را بر خواند،آفتاب روز چهارم طلوع كرد و او هيچ طعام نخورد .

 روز چهارم، هيچ نگفت . شب، پدر از او خواست كه كاغذها بياورد و نوشته‏ها بخواند. پسر گفت: امروز هيچ نگفته‏ام تا برخوانم. لقمان گفت: پس بيا و از اين نان كه بر سفره است بخور و بدان كه روز قيامت، آنان كه كم گفته‏اند، چنان حال خوشى دارند كه اكنون تو دارى.

+ نوشته شده توسط علی در شنبه شانزدهم مهر 1390 و ساعت 8:48 |

چون ما را با درد بدنيامی‌آورد و
بلافاصله با لبخند می‌پذیرند
چون شیرشیشه را قبل از اينكه توی حلق
ما بريزند ، پشت دستشان می‌ریزند

چون وقتی توی اتاق پی پی می‌کنیم
زياد با ما بداخلاقی نمی‌کنند
و وقتی بعدها توی تشکمان جی جی
می‌کنیم آبروی ما را نمی‌برند


و وقتی بعدها به زندگی‌شان‌ ترکمون می‌زنیم
فقط می‌گویند: خب جوونه دیگه، پیش میاد!
چون وقتی تب می‌کنیم، آن‌ها هم عرق می‌ریزند


و وقتی پدرمان ما را به خاطر لگد زدن به
مادر کتک می‌زند، با پدر دعوا می‌کنند

چون وقتی در قابلمه غذا را برمی دارند، یک
بخاری بلند می شود که آدم دلش می خواهد
غذا را با قابلمه اش بخورد


چون وقتي تازه ساعت يازده شب يادمان مي افتد
كه فلان كار را كه بايد فردا در مدرسه تحويل
دهيم يادمان رفته،بعد از يك تشر خودش هم پابه پايمان زحمت ميكشد كه همان نصف شبي تمامش كنيم

چون وسط سریال‌های ملودرام گریه می‌کنند

چون بعد از گرفتن هدیه روز مادر، تمام فکر
و ذکرش این است که مبادا فروشندگان
بی انصاف سر طفل معصومش را
کلاه گذاشته باشند

چون شبهای امتحان و کنکور پابه ‌پای ما کم
می‌خوابد اما کسی نیست که برایش قهوه
بیاورد و میوه پوست بکند

به خاطر اینکه موقع سربازی رفتن ما،
گریه می‌کند و نذر می کند و پوتین‌هایمان
را در هر مرخصی واکس می‌زند

چون وقتي شب عروسي ما، عروس یا داماد ازش خداحافظي
ميكند با چشماني پر از اشك سفارشمان را ميكند
ما را به او ميسپارد

چون وقتی که موقع مریضیش یک لیوان آب
به دستش می دهیم یک طوری تشکر می کند
که واقعا باور می‌کنیم شاخ قول شکانده‌ایم


چون هیچوقت یادشان نمی‌رود که از کدام غذا
بدمان می‌آید و عاشق كدام غذاييم، حتی وقتی
که روی تخت بیمارستانند و قرار است ناهار
را با هم بخوریم

چون همانجا هم تمام فکر و ذکرشان این است
كه واي بچم خسته شد بسكه مريض داري كرد

و چون هروقت باهاش بد حرف ميزنيم و دلش
رو براي هزارمين بار ميشكنيم، چند روز بعد
همه رو از دلش ميريزه بيرون وخودش رو
گول ميزنه كه:‌ بخشش از بزرگانه

چون مادرند....

نوشته :لاله راد

ایمیل:lheshmat_pasand@yahoo.com

+ نوشته شده توسط علی در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390 و ساعت 10:6 |
میری خودکار بیک میخری ۱۰۰تومن
ولی لاک غلط گیری ۸۰۰ تومن
تو این زندگی حتی اشتباه روی کاغذ برات گران تمام میشه
حساب اشتباه تو خود زندگی که دیگه واویلاست .
 
پس دقت کن!!!
+ نوشته شده توسط علی در شنبه دوازدهم شهریور 1390 و ساعت 10:28 |